می زند موج پریزاد، صنمخانه صبح
فیض موجی است سبکسیر ز پیمانه صبح
۱می شود زود چو خورشید چراغش روشن
هر که جایی نرود غیر در خانه صبح
۲تخم اشکی بفشان، خوشه آهی برچین
مگذر بیخبر از مزرع بی دانه صبح
۳در محیطی که منم کشتی دریایی او
کف خشکی است نصیب لب دیوانه صبح
۴دل ما میکده خون جگر بد، که زدند
از شفق پنجه خونین به در خانه صبح
۵نیست در سینه ما هیچ به جز داغ جنون
جام خورشید زند دور به میخانه صبح
۶مرو از ره به سخن سازی هر سرد نفس
که شکرخواب بود حاصل افسانه صبح
۷مرو از راه چو اطفال به شیرینی خواب
دیده ای آب ده از گریه مستانه صبح
۸دام خورشید جهانتاب شود زنارش
هر که از صدق کند خدمت بتخانه صبح
۹ای که از دل سیهی تلختر از شب شده ای
می توان شد شکرستان به دو پیمانه صبح
۱۰سینه صاف، دل گرم مهیا دارد
مهر خورشید بود لازم پروانه صبح
۱۱خنده رو باش درین بزم که ذرات جهان
شیر مستند تمام از می پیمانه صبح
۱۲شسته رویان به (دو) صد خون جگر رام شوند
رام هر کس نشود معنی بیگانه صبح
۱۳هست در سینه ترا گر دل روشن صائب
می توان راست گذشت از در کاشانه صبح
۱۴