چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد
نبض من از برق دست از بیقراری می برد
۱در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست
سیل از ویرانه من شرمساری می برد
۲شبنم از فیض سحر خیزی عزیز گلشن است
گل به دامن خنده از شب زنده داری می برد
۳هر که حرف راست بر تیغ زبانش بگذرد
از میان چون صبح صادق زخم کاری می برد
۴گر سر صائب چو مهر از چرخ چارم بگذرد
حسرت روی زمین بر خاکساری می برد
۵