سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرد
از غبار هستی من دامن افشان بگذرد
۱دل زمن می گیرد و روی دلش با دیگری است
اینچنین ظلمی مگر در کافرستان بگذرد
۲مرکز پرگار گردون گردد از آسودگی
هر سر آزاده ای کز فکر سامان بگذرد
۳سر بر آرد از گریبان حیات جاودان
هر که زیر تیغ جانان از سر جان بگذرد
۴با دو صد امید خاک راه او گردیده ام
آه اگر از خاک من برچیده دامان بگذرد
۵چون من حیران توانم از تماشایش گذشت؟
آب نتوانست از آن سرو خرامان بگذرد
۶در حریم وصل از نومیدی من آگه است
با دهان خشک هر کس زآب حیوان بگذرد
۷در برون باغ بوی گل مرا دیوانه کرد
تا چها بر بلبل از قرب گلستان بگذرد
۸در زمین پاک صائب قطره گوهر می شود
از صدف ظلم است خشک آن ابر نیسان بگذرد
۹