خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد
نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد
۱سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس
فتنه چشم ترا در خواب نتوانست کرد
۲بیقراری می شود در گوهر افزون آب را
وصل درمان دل بیتاب نتوانست کرد
۳دل نیاسود از تپیدن یک نفس در سینه ام
جای خود را گرم این سیماب نتوانست کرد
۴پرده خوابش زبیداری فزونتر می شود
هر که ترک عالم اسباب نتوانست کرد
۵زیر گردون عمر ما بگذشت در سرگشتگی
موج لنگر در دل گرداب نتوانست کرد
۶بر لب آب حیات از تشنگی جان می دهد
گرم رفتاری که دل را آب نتوانست کرد
۷چون به آب زندگی نسبت کنم می را، که او
تشنه ای را بیشتر سیراب نتوانست کرد
۸روی گرمی از فلک هرگز نصیب ما نشد
پشت ما را گرم این سنجاب نتوانست کرد
۹از اجل پروا نمی باشد دل بیدار را
چشم انجم را کسی در خواب نتوانست کرد
۱۰چاره داغ دل پروانه جانباز را
مرهم کافوری مهتاب نتواست کرد
۱۱آه ما از پستی این خاکدان در دل شکست
شمع قامت راست در محراب نتوانست کرد
۱۲تا دل دریای وحدت صائب از بیطاقتی
هیچ جا آرام چون سیلاب نتوانست کرد
۱۳