هر که رو زین خلق ناهموار در دیوار کرد
سنگلاخ دهر را بر خویشتن هموار کرد
۱خیره چشمان را اگر محجوب سازد دور نیست
روی شرم آلود او آیینه را ستار کرد
۲از تراشیدن غبار لشکر خط شد بلند
آب تیغ این سبزه خوابیده را بیدار کرد
۳لشکر سنگین غفلت بیجگر افتاده است
مشت آبی می تواند خفته را بیدار کرد
۴گرد کلفت بس که از دوران به روی من نشست
هر که رو آورد در من، روی در دیوار کرد
۵چین زدن بر جبهه ای آیینه رو انصاف نیست
تنگ بر طوطی نباید عرصه گفتار کرد
۶گر نمی گشتند زاغان سرمه آواز ما
می توانستیم فریادی درین گلزار کرد
۷بس که در تمثال شیرین برد تردستی به کار
در دل آیینه خون فرهاد شیرین کار کرد
۸روی گرم کارفرما گر هواداری کند
می توانم بیستون را زر دست افشار کرد
۹اعتبار ناقص از بی اعتباری بدترست
قیمت نازل به یوسف چاه را هموار کرد
۱۰گوشه گیری کشتی نوح است طوفان دیده را
ذوق تنهایی ز صحبتها مرا بیزار کرد
۱۱همچو بخت سبز گیرد از هوا زنگار را
از نمد آیینه ام تا روی در بازار کرد
۱۲عمر خود کوتاه کرد و نامه خود را سیاه
هر که صائب چون قلم سر درسر گفتار کرد
۱۳