مهر خاموشی مرا گنجینه اسرار کرد
دامنم را چون صدف پر گوهر شهوار کرد
۱از زبان پیوسته خاری بود در پیراهنم
بی زبانی دامنم را پرگل بی خار کرد
۲نیستی بر خاطر آزاده من بار بود
زندگی را عشق او بر گردن من بار کرد
۳می تواند جذبه مجنون صحرا گرد من
کعبه را چون محمل لیلی سبکرفتار کرد
۴سنگلاخ آفرینش داشت با من کارها
بیخودی این راه ناهموار را هموار کرد
۵مستی غفلت زخواب نیستی بالاترست
گوشمال حشر نتواند مرا بیدار کرد
۶دست می شستند از ما چاره جویان جهان
درد خود را می توانستیم اگر اظهار کرد
۷آتشی کز عشق شیرین در دل فرهاد هست
بیستون را می تواند زر دست افشار کرد
۸خودفروشی با کمال بی نیازی مشکل است
آب شد تا یوسف ما روی در بازار کرد
۹گر نداری چون هوسناکان تمنای دگر
می توان سیر چمن از رخنه دیوار کرد
۱۰هر که صائب چون هوسناکان تکلف پیشه ساخت
زندگی و مرگ را بر خویشتن دشوار کرد
۱۱