کاوش مژگان او دل را قیامت زار کرد
خون گرم این مست خواب آلود را بیدار کرد
۱صفحه آیینه از زنگ کدورت ساده بود
عکس طوطی این افق را مشرق زنگار کرد
۲چون زنم مژگان به یکدیگر، که مژگان مرا
حیرت گلزار او خار سر دیوار کرد
۳می شود پیراهن تن یوسف گم کرده را
هر که چشم خویش را از گریه چون دستار کرد
۴در زبان هیچ کس زخم زبان نگذاشتم
جلوه مجنون من این دشت را بی خار کرد
۵چند باشی در شکست کارم ای گردون، بس است
استخوانم را هجوم زخم جوهردار کرد
۶سخت طفلانه است جوی شیر آوردن زسنگ
کوهکن بیهوده جان را در سر این کار کرد
۷(من که باشم تا نمایم صورت احوال خود؟
حیرت رخسار او آیینه را ستار کرد)
۸من که صائب در وطن حال غریبان داشتم
چون تواند درد غربت در دل من کار کرد؟
۹