چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را
طره ات سنبل به دامان می کند آیینه را
۱از سر زانو اگر یک دم گذاری بر زمین
دل تپیدن سنگباران می کند آیینه را
۲طوطی از شرم صفای روی او، از بال و پر
در لباس زنگ پنهان می کند آیینه را
۳در دل و در دیده ما گر نگنجد دور نیست
عرض حسنش تنگ میدان می کند آیینه را
۴جبهه واکرده آن دلبر آیینه رو
تنگ بر طوطی چو زندان می کند آیینه را
۵طوطی ما را کند آیینه گر شیرین زبان
نطق ما هم شکرستان می کند آیینه را
۶کیست تا آراید او را، کز حجاب عارضش
در بغل مشاطه پنهان می کند آیینه را
۷می شود پاک از قبول نقش، لوح ساده اش
گر چنین روی تو حیران می کند آیینه را
۸ساده لوحان زود برگردند از آیین خویش
آن فرنگی، کافرستان می کند آیینه را
۹گرچه از آیینه طوطی می شود صاحب سخن
طوطی آن خط، سخندان می کند آیینه را
۱۰آفتاب بی زوال عارض او از شکوه
همچو صبح از سینه چاکان می کند آیینه را
۱۱منت خشک و جبین تلخ آب زندگی
بر سکندر آب حیوان می کند آیینه را
۱۲می زنم صائب من از شوق لبش بر سینه سنگ
لعل میگونش بدخشان می کند آیینه را
۱۳