چهره ات بال سمندر می کند آیینه را
خنده ات دامان گوهر می کند آیینه را
۱این شکوه حسن با خورشید عالمتاب نیست
شوکت حسنت سکندر می کند آیینه را
۲جلوه آن خط نوخیز و لب شکرفشان
بال طوطی، تنگ شکر می کند آیینه را
۳آفتاب بی زوال حسن عالمسوز او
گرم چون صحرای محشر می کند آیینه را
۴جلوه روی عرقناک تو ای ماه تمام
سیر چشم از ماه و اختر می کند آیینه را
۵تا چه خواهد کرد یارب با دل مومین من
آتشین رویی که مجمر می کند آیینه را
۶اشتیاق گردسر گردیدنت، بی اختیار
در کف مشاطه شهپر می کند آیینه را
۷صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
روی او خورشید منظر می کند آیینه را
۸جلوه همچشم، ابر نوبهار خجلت است
آن رخ شبنم فشان، تر می کند آیینه را
۹ساده لوحان زود می گیرند رنگ همنشین
صحبت طوطی سخنور می کند آیینه را
۱۰نعمت دیدار یوسف را نیارد در نظر
گر چنین رویش توانگر می کند آیینه را
۱۱می کند از علم رسمی سینه ها را پاک عشق
روشنی مفلس ز جوهر می کند آیینه را
۱۲از فروغ حسن، می گردد دل فولاد آب
آن بهشتی روی، کوثر می کند آیینه را
۱۳چون دل عاشق نگردد صائب از حسنش غیور؟
صحبت او نازپرور می کند آیینه را
۱۴