از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را
می شود دربسته از آهی، سرا آیینه را
۱شد ز بخت تیره، دل را در نظر عالم سیاه
گرچه میباشد ز خاکستر جلا آیینه را
۲سینه صافان نیستند ایمن ز بیم چشم زخم
هست از جوهر زره زیر قبا آیینه را
۳عالم صورت نمی شد پرده بینایی اش
در صفا می بود اگر چون رو، قفا آیینه را
۴آن که چشمم می پرد در آرزوی دیدنش
چشم نامحرم شمارد از حیا آیینه را
۵خیره چشمان را ز نزدیکی شود جرأت زیاد
بر سر زانو مده زنهار جا آیینه را
۶حسن هیهات است غافل گردد از دلهای صاف
خودپرست از خود نمی سازد جدا آیینه را
۷صاف کن دل را که می گیرند با آن سرکشی
گلعذاران همچو شبنم از هوا آیینه را
۸فکر آب و نان نگردد در دل حیران عشق
نعمت دیدار می باشد غذا آیینه را
۹گر نشد دیوانه از حسن جنون فرمای تو
زلف جوهر از چه شد زنجیرپا آیینه را؟
۱۰قرب خواهی، پاک کن از آرزو دل را که ساخت
محرم خوبان، دل بی مدعا آیینه را
۱۱دل چو نورانی بود، گو چشم ظاهر بسته باش
روشن از روزن نمی گردد سرا آیینه را
۱۲تشنه چشمان می برند آب از عقیق آبدار
پیش رو مگذار از بهر خدا آیینه را!
۱۳دیده حیران به روشنگر ندارد احتیاج
تیره می گردد نظر از توتیا آیینه را
۱۴از قد خم گشته صائب غفلت من شد زیاد
گرچه میافزاید از صیقل جلا آیینه را
۱۵