هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را
نیست صدر و آستانی خانه آیینه را
۱راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار
آب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را
۲نسبت یکرنگی طوطی است باغ دلگشا
نیست از زنگار در خاطر غبار آیینه را
۳دامن پاک گهر از گرد تهمت فارغ است
ابر اگر بر سینه دریا گذارد سینه را
۴چشم خونخوار ترا خط کرد با من مهربان
گرچه نتوان دوست کردن دشمن دیرینه را
۵گوشه چشمی اگر باشد ازان وحشی غزال
سهل باشد نافه کردن خرقه پشمینه را
۶برنمی دارد فشار قبر دست از دامنت
تا ز روی دل نیفشانی غبار کینه را
۷بر گرفت از خاک تا آیینه را عکس رخت
آب خضر از دور می بوسد زمین آیینه را
۸می تواند کرد صائب روی عالم را به خود
هر که چون آیینه سازد پاک، لوح سینه را
۹