صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را
می کند دربسته آهی خانه آیینه را
۱درد و داغ عشق را در دل نهفتن مشکل است
این سپند شوخ، مجمر می کند گنجینه را
۲عمر باقی مانده را نتوان به غفلت صرف کرد
ساقیا پیش آر آن ته شیشه دوشینه را
۳زنگ از آیینه تاریک صیقل می برد
مگذران بی باده روشن شب آدینه را
۴هیچ سیل خانه پردازی چو گرد کینه نیست
در درون خانه باشد خصم، صاحب کینه را
۵گل ز شبنم در دل شبها نمی باشد جدا
خودپرستان در بغل گیرند شب آیینه را
۶از نمد، آیینه صائب در حصار آهن است
صوفیان دانند قدر خرقه پشمینه را
۷