شورش سودا مرا از قید تن آزاده کرد
از سر خم خشت را آواره جوش باده کرد
۱کم نشد چون غنچه گل برگ عیش از خانه اش
هر که از گلشن قناعت با دل نگشاده کرد
۲خاکساری سایه را باشد حصار عافیت
چرخ نتواند ستم بر مردم افتاده کرد
۳بر لبش از مهر تابان مهر خاموشی زدند
صبح از نقش کواکب تا ورق را ساده کرد
۴دامن افتادگی از کف مده کاین کیمیا
از برای سربلندان خاک را سجاده کرد
۵پشت بر دیوار دادم تا نظر کردم که بحر
از صدف گهواره در یتیم آماده کرد
۶می شود صائب به اندک جنبشی پا در رکاب
هر که چون نخل خزان برگ سفر آماده کرد
۷