جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟
دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟
۱زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشک
همت دریا رکاب میگساران را چه شد؟
۲بر نمی آرند خاری همرهان از پای هم
گردل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟
۳دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگار
پنجه مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟
۴عافیت در روزگار و روشنی در روز نیست
کس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد
۵سردی از حد می برد باد خزان با گلستان
ناله های سینه گرم هزاران را چه شد؟
۶عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکرد
همت بی اختیار باده خواران را چه شد؟
۷نیست گر آب مروت در نظر احباب را
گریه مستانه ابر بهاران را چه شد؟
۸نه زدل مانده است در عالم اثر، نه زاهل دل
یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟
۹کاروانی را اگر دل می رود دنبال بار
خاطر آسوده چابک سواران را چه شد؟
۱۰صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلب
کیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟
۱۱بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسر
تا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟
۱۲