عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند
بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند
۱سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاست
رفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند
۲خامشی بند زبان حرف سازان می شود
از لب پیمانه خونها در دل غماز ماند
۳رفت ایام شباب و خار خار او نرفت
مشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند
۴مرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟
چون رسد در دیگری هر کس که از خود بازماند؟
۵پیش زلف افکند دل را چون نگاهش صید کرد
قسمت صیاد گردد هر چه از شهباز ماند
۶ناخنی بر دل نزد ما را درین عالم کسی
نغمه محجوب ما در پرده این سازماند
۷از زبان نرم خاکستر بر آتش دست یافت
شمع از آتش زبانی در دهان گاز ماند
۸خامشی صائب کلید بستگیهای دل است
بلبل ما در قفس از شعله آواز ماند
۹