گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما
جوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما
۱غربت ما دردمندان، پله آزادگی است
نیست جز دام و قفس جای دگر مأنوس ما
۲پنجه با زور جنون کردن نه کار هر کس است
سنگ می لرزد به خود از شیشه ناموس ما
۳دست خود را چون صدف بر روی هم نگذاشتیم
تا نشد گنجینه گوهر کف افسوس ما
۴گرچه یار از حال ما هرگز نمیگیرد خبر
خلوت آیینه خالی نیست از جاسوس ما
۵تازه گردد در دل پرشور ما داغ کهن
می شود روشن چراغ کشته در فانوس ما
۶