منکران چون دیده شرم و حیا بر هم نهند
تهمت آلودگی بر دامن مریم نهند
۱ساده لوحانی که دل بر زندگانی بسته اند
بر سر ریگ روان بنیاد از شبنم نهند
۲نام رنگین فکرتان برگرد عالم می دود
بر دل خود دست اگر یک چند چون خاتم نهند
۳سیر چشمان قناعت با لب تبخاله ریز
داغهای بی نیازی بر دل زمزم نهند
۴اینقدر استادگی در زخم ناخن می کنند
وای اگر این ناکسان بر زخم ما مرهم نهند
۵کیمیای سازگاری خار را گل می کند
غم چه سازد با حریفانی که دل بر غم نهند؟
۶نیست حیف و میل در میزان عدل کردگار
هر چه زین سر بر تو افزودند زان سر کم نهند
۷زود باشد حشرشان در خاک با قارون شود
این گرانجانان که سیم و زر به روی هم نهند
۸صائب ارباب هوس دارند جوش العطش
روی اگر بر روی گل چون قطره شبنم نهند
۹