ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود
مشت آبی لشکر خواب گران را بس بود
۱می شود پشت کمان از آتش سوزنده نرم
آه گرمی روی سخت آسمان را بس بود
۲زود می پاشد زهم در پیری اوراق حواس
آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود
۳ما سیه روزان به اندک روی گرمی قانعیم
کرم شب تابی چراغ این دودمان را بس بود
۴چون هوا مغلوب شد، در دست خاتم گو مباش
باد در فرمان سلیمان زمان را بس بود
۵کار تیغ از دست آید چون قوی افتاد دل
پنجه مردانگی شیر ژیان را بس بود
۶حسن سرکش را دعای جوشنی چون عشق نیست
طوق قمری دیده بان سروروان را بس بود
۷هست بی زحمت مهیا آنچه می باید ترا
مهر خاموشی سپر تیغ زبان را بس بود
۸سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را
جذبه منزل دلیل این کاروان را بس بود
۹می توان بردن زسیما ره به کنه هر کسی
صائب از مکتوب، عنوان نکته دان را بس بود
۱۰