یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود
۱شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان
روی مجلس در نقاب بیخودی مستور بود
۲لاله رویان را دل ما تشنه نظاره ساخت
آب این سرچشمه آیینه گویا شور بود
۳قرب منزل نعل ما را بر سر آتش گذاشت
داشتیم آسایشی تا منزل ما دور بود
۴خاطر روشن در فردوس بر رویم گشود
قحط یوسف بود تا آیینه ام بی نور بود
۵آنچه ما چشم از حباب آب حیوان داشتیم
در حجاب پرده زنبوری انگور بود
۶آب لعل او زخط شد تیره، ورنه پیش ازین
صافی این شهد، شمع خانه زنبور بود
۷