راز دل را می توان دریافت از سیمای ما
نشأه می تابد چو رنگ از پرده مینای ما
۱قهرمان عدل چون پرسش کند روز حساب
از بهشت عافیت خاری نگیرد پای ما
۲گرچه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
۳از دل پر خون ما بی چاشنی نتوان گذشت
خون رغبت را به جوش آرد می حمرای ما
۴گوهر خورشید اگر از دست ما افتد به خاک
زیر پای خود نبیند طبع بی پروای ما
۵سبحه ذکر ملایک از نظام افتاده است
بس که پیچیده است در گوش فلک غوغای ما
۶از خط فرمان او روزی که پا بیرون نهیم
تیشه گردد هر سر خاری به قصد پای ما
۷چون بساط سبزه زیر پای سرو افتاده است
آسمان در زیر پای همت والای ما
۸ریخت شور حشر در پیمانه عالم نمک
می زند جوش سیه مستی همان صهبای ما
۹حال باطن را قیاس از حال ظاهر می کند
دام را در خاک می بیند دل دانای ما
۱۰پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما
۱۱