دلبر محجوب می خواهد دل پر خون ما
غنچه نشکفته باشد سبز ته گلگون ما
۱از حجاب ظلمت این دیوانه بیرون آمده است
دیده آهو نگردد رهزن مجنون ما
۲از غبار عقل لوح خاطر ما ساده است
زلف لیلی می کند فراشی هامون ما
۳از برومندی چو شاخ گل به رقص آورده است
چوب خشک دار را جوش نشاط خون ما
۴گرچه ما در باددستی چون حباب افسانه ایم
دیده دریا بود بر کاسه وارون ما
۵راز پنهانی که جم در جام نتوانست دید
بی حجاب از خشت خم می بیند افلاطون ما
۶نکته دلچسب ما با خامشی هم چاشنی است
خامه را بی شق کند شیرینی مضمون ما
۷با کمال نازکی افکار ما بی مغز نیست
هر حبابی کشتی نوحی است در جیحون ما
۸هر که با ما همسفر شد روی آسایش ندید
عقده منزل ندارد جبهه هامون ما
۹در ریاض آفرینش چون دو سرو توأمند
حسن روزافزون یار و عشق روزافزون ما
۱۰عشق تا مشاطه افکار ما صائب شده است
خال کنج لب بود هر نقطه موزون ما
۱۱