خنده ها بر شمع دارد دیده گریان ما
مو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما
۱صحبت ما میهمان را سیر می سازد ز جان
جز لب افسوس نبود لقمه ای بر خوان ما
۲خون ما روی زمین را شستشویی می دهد
در تنور خاک چون پنهان شود طوفان ما؟
۳خون غیرت در دل رحمت نمی آید به جوش
تا نگردد لاله زار از داغ می دامان ما
۴در سواد دیده ما عیب می گردد هنر
سنگ گوهر می شود در پله میزان ما
۵بازی عشرت مخور از خنده ما همچو برق
گریه ها در پرده دارد چهره خندان ما
۶ما چرا سر در سر اندیشه سامان کنیم؟
آن که سر داده است، آخر می دهد سامان ما
۷این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
از پی آن آفتاب است اشک چون باران ما
۸