فارغ است از سیر گل مجنون سرگردان ما
نقش پای ناقه لیلی است گلریزان ما
۱فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار
خوشه بندد دانه زنجیر در زندان ما
۲تا نسوزد تخم دلها را نیفشاند به خاک
داغ دارد ابر را تردستی دهقان ما
۳از طراوت سایه اش میراب گلشن ها شود
نبض هر خاری که گیرد دیده گریان ما
۴چون صدف در دامن ما نیست جز در یتیم
وقت ابری خوش که برمی خیزد از دامان ما
۵می کشد در خاک و خون از طعنه بی طاقتی
دیده قربانیان را دیده حیران ما
۶جوهر آیینه ما گر نماید خویش را
تخته از بال و پر طوطی شود دکان ما
۷سبزه خوابیده ما می زند پهلو به چرخ
سرو کوتاهی است عمر خضر از بستان ما
۸از بریدن پنجه خورشید و مه دارد خطر
گر برون آید ز خلوت یوسف کنعان ما
۹از کمند ما نگارین است دایم ساق عرش
آسمان، گردی است از فکر سبک جولان ما
۱۰کیست گردون تا تواند هم نبرد ما شدن؟
زهره شیران فشاند آب در میدان ما
۱۱تخته نتوان کرد از کشتی دکان بحر را
خواب هیهات است پوشد دیده گریان ما
۱۲می توان از سینه روشن ضمیران جمع کرد
گر بشوید آسمان سنگدل دیوان ما
۱۳فیض ما بر سالکان تشنه لب پوشیده نیست
می درخشد از سیاهی چشمه حیوان ما
۱۴عیب، صائب می شود در چشم پاک ما هنر
دیو را یوسف نماید پله میزان ما
۱۵