لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد
شراب صبح جان می پرستان تازه می سازد
۱اگرچه صفحه روی تو از خط کافرستان شد
همان صبح بناگوش تو ایمان تازه می سازد
۲نظر سیراب می گردد چو یاقوت از تماشایش
سفالی را که آن خط چوریحان تازه می سازد
۳غبار خاطر من بیش می گردد زتردستان
زمین تشنه را هر چند باران تازه می سازد
۴نسیم صبح پیغام که می آرد به این گلشن؟
که از هر غنچه شاخ گل گریبان تازه می سازد
۵دل آزاده ما هم زبرگ عیش می بالد
لباس سرو را گر نوبهاران تازه می سازد
۶مدار امید آسایش برون نارفته از عالم
نفس غواص در بیرون عمان تازه می سازد
۷فریب مردمی صائب مخور از چشم پرکارش
که از بهر شکستن عهد و پیمان تازه می سازد
۸