دل خام مرا رخسار آتشناک میسازد
که عود خام را آتش ز هستی پاک میسازد
۱به طوف خاک ناحقکشتگان دامنکشان رفتن
ز حرف دعوی خون سینهها را پاک میسازد
۲ز دام سرو بالایی رهایی آرزو دارم
که طوق قمریان را حلقه فتراک میسازد
۳تمنای ترحم دارم از خونریز مژگانی
که تیغ خود به دامان قیامت پاک میسازد
۴چنان کز پرده شب رهزنان را جرأت افزاید
نقاب خط مشکین حسن را بیباک میسازد
۵از آن ننشیند از طوفان به دامن گرد ساحل را
که از دریای گوهر با خس و خاشاک میسازد
۶ز همراهان یکدل شوق سالک بیشتر گردد
گرانی سیل را در جستجو چالاک میسازد
۷فروغ عارض او سیل خون از دیده میآرد
اگر خورشید گاهی دیدهای نمناک میسازد
۸صفای روی خوبان است در دلسوزی عاشق
که این آیینه را خاکستر دل پاک میسازد
۹گرفتاری بهار بیخزانی زیر پر دارد
که جوش گل گریبان قفس را چاک میسازد
۱۰خروش سیل صائب میشود در کوهسار افزون
مرا سنگ ملامت بیشتر چالاک میسازد
۱۱