چراغ حسن را دامان خط مستور میسازد
غباری خانه آیینه را بینور میسازد
۱مرا در محفلی بند از زبان برداشت بیتابی
که شمعش گریه را در آستین مستور میسازد
۲نگه دارد خدا از چشم ما آن لعل میگون را
که شور بحر ما آب گهر را شور میسازد
۳چه پروا از فنای عاشقان آن حسن سرکش را؟
که از هر مشت خاکی عشق صد منصور میسازد
۴حریم قهرمان عشق شوخی برنمیدارد
سپند بیادب را آتش از خود دور میسازد
۵دل خوش مشربی دارم که سردیهای دوران را
به اکسیر تحمل مرهم کافور میسازد
۶ز عزلت شهرت افتاده است مطلب گوشهگیران را
که ذوق خودنمایی دانه را مستور میسازد
۷دل ما را نسازد گریه شام و سحر خالی
که این ویرانه چندین سیل را معمور میسازد
۸ندارد حاصلی با خستهرویان عاجزی کردن
کمان آسمان را سرکشی کم زور میسازد
۹ز ناسازی مکن خون در جگر ما تلخکامان را
که گل با خار میجوشد، شکر با مور میسازد
۱۰چه افتاده است دردسر دهم صائب طیبیان را؟
که عیسی را علاج درد من رنجور میسازد
۱۱