مرا از دل زقرب خط دلبر دود می خیزد
زرشک خضر از جان سکندر دود می خیزد
۱نگردد بی صفا از خط بزودی لعل سیرابش
که با تمکین زروی آتش تر دود می خیزد
۲چنین گر آب خود دارد دریغ از تشنگان لعلش
به اندک فرصتی زین آب گوهر دود می خیزد
۳کند زود آتش بی دود او را دود بی آتش
به این عنوان اگر زان روی انور دود می خیزد
۴تعجب نیست گر طوطی چو شمع سبز در گیرد
که از حسن گلو سوزش زشکر دود می خیزد
۵زبال و پر کند پروانه من بستر و بالین
در آن آتش که از جان سمندر دود می خیزد
۶نسوزد برق تا خود را، نسوزاند گیاهی را
زمظلومان پس از جان ستمگر دود می خیزد
۷از این آتش که من از شوق او در زیر پا دارم
زنقش پای من تا روز محشر دود می خیزد
۸که را در کوهسار عشق دیگر پا به سنگ آمد؟
که از داغ پلنگان همچو مجمر دود می خیزد
۹زکلک تر زبان خامی است امید ثمر صائب
که با صد خون دل زین هیزم تر دود می خیزد
۱۰