به مستی بیطلب بوس از دهان یار میریزد
ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار میریزد
۱حدیث تلخْ بیخود از دهان یار میریزد
چو تنگ افتاد ساغر می ازو ناچار میریزد
۲بریدن کرد زلف سرکش او را سیهدلتر
که چون شد مار زخمی زهر ازو بسیار میریزد
۳در آن گلشن که گل بیپرده خندد، عندلیبان را
به جای ناله خون از غنچه منقار میریزد
۴کریم از بهر ریزش مینهد رنج طلب بر خود
ز دریا هر چه گیرد ابر گوهر بار میریزد
۵کدامین نوشلب زد خنده بر این خاکدان یارب؟
که شکر از دهان رخنه دیوار میریزد
۶اگر در مغز شوری هست ظاهر میکند خود را
که مستی مست را از پیچش دستار میریزد
۷رهایی نیست مرغی را که بالش در قفس ریزد
خوش آن بلبل که بال خویش در گلزار میریزد
۸به مژگان خار میآرد برون از پای بیدردان
سبکدستی که در پیراهن من خار میریزد
۹نیاز عاشقان در ناز او پامال خواهد شد
اگر ناز این چنین زان سرو خوشرفتار میریزد
۱۰ز یک حرف خنک هنگامهای افسرده میگردد
که رنگ از روی گلشن از خزان یکبار میریزد
۱۱نبخشد لطف بیاندازه سودی بیقراران را
ز دست رعشهداران ساغر سرشار میریزد
۱۲کمال عشق مستغنی است از اظهار درد خود
کباب خام اشک لالهگون بسیار میریزد
۱۳درین بستانسرا سبزست از ان بخت حنا دایم
که مشت خون خود در دست و پای یار میریزد
۱۴ز حرف تلخ میخواهد مرا ناصح به شور آرد
ز نادانی نمک در دیده بیدار میریزد
۱۵ره باریک صائب میدهد اندام رهرو را
سخن سنجیده زان لبهای گوهربار میریزد
۱۶