سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشد
دهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشد
۱شهید عشق هیهات است غیر از خون کفن پوشد
که دریا از کفی کز خود بر آرد پیرهن پوشد
۲نمی اندیشد از غماز هر کس پاکدامن شد
که بر تقصیر یوسف پرده چاک پیرهن پوشد
۳ز استغنا نپردازد به عاشق حسن سنگین دل
مگر از خون خود تشریف رنگین کوهکن پوشد
۴لطافت را لباس ظاهری بیپرده میسازد
به عریانی تن خود را مگر آن سیمتن پوشد
۵فروغ ماه در ابر تنک پنهان نمیماند
تن سیمین او را نیست ممکن پیرهن پوشد
۶روان شو تشنه جانان را اگر سیراب میسازی
که خط نزدیک گردیده است آن چاه ذقن پوشد
۷شود پروانه بیتاب را از سوختن مانع
اگر پیراهنِ فانوس شمع انجمن پوشد
۸بود زهر اجل، خشم و غضب پاکیزه گوهر را
که از کف وقت طوفان بیشتر دریا کفن پوشد
۹به گِل نتوان نهفتن پرتو خورشید را صائب
زهی نادان که خواهد پرده بر روی سخن پوشد
۱۰