زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد
که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد
۱هلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت را
سر منصور بی پروا به دوش دار می رقصد
۲که در دامان تمکین می تواند پای پیچیدن؟
در آن صحرا که از شور جنون کهسار می رقصد
۳شهیدی را که چون ذوق شهادت مطربی باشد
سبکروحانه زیر تیغ لنگردار می رقصد
۴ترا چون خرده بینان نیست در دل نور آگاهی
وگرنه مرکز اینجا بیش از پرگار می رقصد
۵درآ در حلقه باریک بینان تا شود روشن
که خار پای در گل بر سر دیوار می رقصد
۶تعجب نیست گر زاهد زشور ما به وجد آید
که در هنگامه مستان در و دیوار می رقصد
۷چرا از خلوت اندیشه اهل دل برون آید؟
که در هر گوشه اش چندین پری رخسار می رقصد
۸در آن محفل که مردان را کلاه از ترک سر باشد
زسرپوشیدگان است آن که با دستار می رقصد
۹دل سخت تو صد پیراهن از سنگ است محکمتر
وگرنه کوه طور از لذت دیدار می رقصد
۱۰توان خواندن خط نارسته از لبهای میگونش
که راز مست بر گرد لب اظهار می رقصد
۱۱زغفلت خون ترا مرده است در جسم گران، ورنه
به ذوق نیشتر خون در رگ بیمار می رقصد
۱۲مکن منع از سماع و وجود ما بی دست و پایان را
که خار و خس به بال موج دریا بار می رقصد
۱۳نه تنها می کند رقص روانی آب روشندل
که سر و پای در گل هم درین گلزار می رقصد
۱۴نمی دانم چه آتش در سر خورشید می سوزد
که چون دیوانگان در کوچه و بازار می رقصد
۱۵من شوریده چون صائب عنانداری کنم خود را؟
که با این شان و شوکت چرخ صوفی وار می رقصد
۱۶