به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید
۱زمشرق می شود هر اختری در وقت خود طالع
رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آید
۲مخور زنهار روی دست این دریانوردان را
که خشک از بحر گوهر پنجه مرجان برون آید
۳زر قلب است نقدی هست اگر این کاروانی را
به امید چه یوسف از چه کنعان برون آید؟
۴مبر پیش فلک زنهار آب روی خواهش را
که طوفان از تنور او به جای نان برون آید
۵سبکدستی کز او دلهای سرگردان شود زخمی
زمیدان سر به پیش افکنده چون چوگان برون آید
۶نصیحت در شرارت گرم سازد سخت رویان را
که چون بر سنگ آید آتش از پیکان برون آید
۷جدا از گوشه عزلت ندیدم روی امنیت
به جان لرزد چراغی کز ته دامان برون آید
۸گدایی دارم از مطرب نوای خانه پردازی
که جان از تنگنای سینه دست افشان برون آید
۹نمی گردد تهی صائب زبرگ عیش دامانش
گلستانی کز او نظارگی خندان برون آید
۱۰