گر از نظاره خورشید در چشم آب میآید
ز روی لالهرنگش در نظر خوناب میآید
۱در آن محفل که بیآتش سپند از جای برخیزد
کجا خودداری از پروانه بیتاب میآید؟
۲ندارد صیدی از من صیدگاه عشق لاغرتر
که از قتلم به چشم جوهر تیغ آب میآید
۳مگر شد نرم یاقوت لب او از غبار خط؟
که حرف بوسه از دل بر زبان بیتاب میآید
۴همانا بخت من از نارساییها برون آمد
که بیتکلیف در ویرانهام سیلاب میآید
۵دل آگاه در پیری ز غفلت بیش میلرزد
که وقت صبح اکثر شبروان را خواب میآید
۶چو ماهی گر برآرم پر درین دریا عجب نبود
که هر موجی به چشم وحشتم قلاب میآید
۷چنان نازک شده است از گریه کردن پرده چشمم
که آبم در نظر از پرتو مهتاب میآید
۸نباشد پردهپوشی تیر کج را چون کمان صائب
کجا زاهد برون از گوشه محراب میآید؟
۹