مرا از غفلت خود بر سر این بیداد میآید
نباشد صید اگر غافل چه از صیاد میآید؟
۱به کوشش نیست دولت، پا به دامان توکل کش
که سرو از خاک بیرون با دل آزاد میآید
۲دل بیصبر خواهد توتیا کرد استخوانش را
به این تمکین که شیرین بر سر فرهاد میآید
۳چرا بر یکدگر دارند غیرت کشتگان تو؟
رقم یکدست اگر از خامه فولاد میآید
۴دل سخت تو سنگ سرمه میگردد فغانها را
وگرنه کوه از یک ناله در فریاد میآید
۵اگرچه شاه را روی زمین زیر نگین باشد
به درگاه فقیران بهر استمداد میآید
۶مرا از سخترویی داد گردون توبه خواهش
ز روی سخت کار سیلی استاد میآید
۷ندارد صرفهای خون ریختن ما بیگناهان را
که خون زخم ما از دیده جلاد میآید
۸چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری
که صید وحشی از دنباله صیاد میآید
۹سرآمد نوبت خسرو، نوای بار بد طی شد
هنوز از بیستون آوازه فرهاد میآید
۱۰کدامین عقده دل باز کرد از زلف مشکینش؟
که دیگر بوی خون از شانه شمشاد میآید
۱۱از آن معمور میباشد خرابات مغان صائب
که آنجا هرکه غمگین میرود دلشاد میآید
۱۲