ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
۱ز لعل آبدار او تمنایی که من دارم
مرا در دست صد انگشتر زنهار میباید
۲پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم
مرا شیرازهای از رشتهٔ زنّار میباید
۳به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را
گل بیخار را شبنم دل بیدار میباید
۴زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید
عبیر پیرهن را چشم چون دستار میباید
۵ز چشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می
همین سابقی میان میکشان هشیار میباید
۶چه سود از کارفرمایان ظاهر بیدماغان را؟
که در دل کارفرمایی ز ذوق کار میباید
۷متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان
تکلف بر طرف، دیوانه در بازار میباید
۸به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی
ترا گر سبحهای از بهر استغفار میباید
۹