نکویان را عتاب و لطف با هم یار میباید
زبان تلخ با لبهای شکربار میباید
۱درین بستانسرا چون سرو معشوقی و رعنایی
به قامت راست ناید، شیوهٔ رفتار میباید
۲نه آسان است جمع آوردن اسباب دلداری
رخ آیینهسان و خط چون زنگار میباید
۳ز جوش مشتری گیرد بلندی قیمت گوهر
قماش ماه کنعان بر سر بازار میباید
۴حیا از عهده این خیره چشمان برنمیآید
گلستان ترا گوش گران، دیوار میباید
۵به مژگان بیستون را میتوان برداشتن از جا
همین روی دلی زان یار شیرین کار میباید
۶زلیخا چشم یاری از صبا دارد، نمیداند
که بوی پیرهن را چشم چون دستار میباید
۷نه آسان است سر از حلقه مستان برون بردن
سری آشفتهتر از طرّهٔ دستار میباید
۸متاع من همه گفتار بیکردار و در محشر
پی سودا همه کردار بیگفتار میباید
۹به شب بیداری از نیرنگ می ایمن مشو صائب
که مکر دختر رَز را دل بیدار میباید
۱۰