در خور مزد فلک کار به آدم دارد
خوردن نعمت عالم غم عالم دارد
۱نخل خشکی است کزاو دست کشیده است بهار
هر که را عشق ز آفات مسلم دارد
۲ماتم و سور جهان دست در آغوش همند
که مه عید به دنبال محرم دارد
۳نیست پیشانی واکرده درین سبز چمن
جبهه گل گره از قطره شبنم دارد
۴در سیه دل نکند کلفت مردم تأثیر
نوحه گر دف به کف از حلقه ماتم دارد
۵پاکی عرض ز رخسار عیان می گردد
محضر از چهره خود عصمت مریم دارد
۶می کشد پیر ز تقصیر جوانان خجلت
که غم تیر خطا پشت کمان خم دارد
۷نتوان دست ز آب گهر آسان شستن
زیر سنگ است هر آن دست که خاتم دارد
۸نیست بر خسته روانان نفس عیسی را
چشم بیمار تو نازی که به عالم دارد
۹نسبتی نیست به خورشید جهانتاب ترا
دیده آینه را روی تو پرنم دارد
۱۰دوربین امن ز همواری دشمن نشود
زخم ما وحشت الماس ز مرهم دارد
۱۱دل هرکس شود از تیغ ملامت صد چاک
راه چون شانه در آن طره پرخم دارد
۱۲نتوان ساختن از طول امل دل را پاک
جوهر تیغ کی این ریشه محکم دارد؟
۱۳علم فتح بود قامت آزاده روان
موی ژولیده ما شوکت پرچم دارد
۱۴پیش روشن گهران لب نگشاید صائب
هر که داند که خطر آینه از دم دارد
۱۵