قبله زن صفتان آینه زر باشد
مرد را آینه زندان سکندر باشد
۱از خموشی دهن غنچه پر از زر باشد
صدف از بسته لبی مخزن گوهر باشد
۲در سپرداری سیمین بدنان آفتهاست
که گریبان صدف چاک ز گوهر باشد
۳باطن و ظاهر خود هر که کند صاف چو بحر
ظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد
۴در خطرگاه جهان صید سلامت جو را
جوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد
۵بی نیازند ز دنیای دنی ناموران
سکه را روی محال است که در زر باشد
۶دشمن خانگی از خصم برونی بترست
بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد
۷پا به دامن چو کشیدی به بهشت افتادی
دل چو شستی ز طمع چشمه کوثر باشد
۸ناله و آه ندارد اثری در دل عشق
تیغ آسوده ز پیچ و خم جوهر باشد
۹بس که ترسیده ام از صورت بی معنی خلق
ننهم پا به سرایی که مصور باشد!
۱۰در کف عشق جوانمرد، دل چاک، مرا
ذوالفقاری است که در قبضه حیدر باشد
۱۱عالم خاک بود منتظم از پست و بلند
مصلحت نیست ده انگشت برابر باشد
۱۲نیست جز چشم تهی رزق حباب از دریا
باده خوب است به اندازه ساغر باشد
۱۳هر که را خوف و رجا نیست زمین گیر بود
به کجا می رسد آن مرغ که یک پر باشد؟
۱۴در قیامت که شود آب ز گرمی دل سنگ
چه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟
۱۵ما به یک سجده خشکیم ز بیرون قانع
تا که را راه به آن مجلس انور باشد
۱۶نیست ممکن به فراغت نکشد همواری
بستر رشته هموار ز گوهر باشد
۱۷دیده سیر به دست آر درین عرصه که دام
از تهی چشمی با خاک برابر باشد
۱۸نیست چون شعله جواله قرارش صائب
شعله گر بستر و بالین سمندر باشد
۱۹