دهن بستن ز آفتها نگهبان است دلها را
لب خاموش دیوار گلستان است دلها را
۱به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخها
بهشت جاودان در پرده پنهان است دلها را
۲قناعت کن به لوح ساده چون طفلان ازین مکتب
که نقش یوسفی خواب پریشان است دلها را
۳ز خودداری درون دیده مورند زندانی
جهان بیخودی ملک سلیمان است دلها را
۴مکن اندیشه از زخم زبان گر بینشی داری
که هر زخم نمایان مد احسان است دلها را
۵نمیدانند از کودکمزاجی کوتهاندیشان
که تلخیهای عالم شکرستان است دلها را
۶به زور عشق چون گل چاک کن پیراهن تن را
که صبح عید از چاک گریبان است دلها را
۷نباشد در دل مرغ قفس جز فکر آزادی
کجا اندیشه آب و غم نان است دلها را؟
۸اگر چون غنچه نشکفته دلگیرند درظاهر
چو گل در پرده چندین روی خندان است دلها را
۹ز بیتابی دل سیماب شد آسوده چون مرکز
همان بیطاقتی گهوارهجنبان است دلها را
۱۰نمیدانم کدامین غنچهلب در پرده میخندد
که شور صد قیامت در نمکدان است دلها را
۱۱سر زلف که یارب آستین افشاند بر عالم؟
که اسباب پریشانی به سامان است دلها را
۱۲کدامین تیر را دیدی که باشد از دو سر خندان؟
لب خندان گواه چشم گریان است دلها را
۱۳ز خواری شکوهها دارند صائب کوتهاندیشان
نمیدانند عزت چاه و زندان است دلها را
۱۴