بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را
به چوب از آستان خویش می رانند دولت را
۱نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را
که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را
۲به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن
که کوتاه است عمر کامرانی برق فرصت را
۳کسی را می رسد با چرخ مینایی طرف گشتن
که چون رطل گران بر سر کشد سنگ ملامت را
۴عدالت کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید
میسر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را
۵خموشی را چراغ عاریت در آستین دارد
به نور جبهه روشن دار محراب عبادت را
۶به آن خواری که سگ را دور می سازند از مسجد
مکرر رانده ام از آستان خویش دولت را
۷اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد
نبیند هیچ مجرم روی خورشید قیامت را
۸رگ خواب مرا در دست دارد چشم پر کاری
که از هر جنبش مژگان به رقص آرد قیامت را
۹مرا گمنامی از وحدت به کثرت می کشد صائب
وگرنه گوشه عزلت، کمینگاهی است شهرت را
۱۰