روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند
چشم نظارگیان را به گهر می گیرند
۱جامه شهپر طاوس در او می پوشند
بیضه زاغ اگر در ته پر می گیرند
۲نتوانند به صد قرن گرفتن شاهان
کشوری را که به یک آه سحر می گیرند
۳رهرو عشق به دنبال نبیند چون برق
کاهلان هر نفس از خویش خبر می گیرند
۴سخن پاک محال است که بر خاک افتد
طوطیان مزد خود آخر ز شکر می گیرند
۵ای که با سوختگان ذوق تکلم داری
سرمه در راه نفس ریز که در می گیرند
۶خبر از قافله ریگ روان می گیرند
از من این بیخبرانی که خبر می گیرند
۷پردلان چشم ندارند که دشمن بینند
نه ز عجزست که بر روی، سپر می گیرند
۸خجل از آبله های دل خویشم که مدام
ساغری پیش من تشنه جگر می گیرند
۹خنده با چاشنی عمر نمی گردد جمع
پسته را بی لب خندان به شکر می گیرند
۱۰عنقریب است نفس سوختگان خط سبز
از لبش داد من تشنه جگر می گیرند
۱۱صائب این صاف ضمیران چو دهن باز کنند
چون صدف دامنی از در و گهر می گیرند
۱۲