خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند
مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند
۱با فلک کار ندارند سبک پروازان
بیضه مرغان سرایی به ته پر گیرند
۲دامن افشان ز فلکها بگذر چون مردان
که زنان دامن خود بر سر مجمر گیرند
۳مطلب سوختگان آینه روشن سازی است
گر درین خاک سیه جای چو اخگر گیرند
۴آتشی نیست سزاوار سمندر صفتان
مگر از بال و پرافشانی خود در گیرند
۵باده و خون جگر هر دو به یک کس ندهند
که به یک دست محال است دو ساغر گیرند
۶تنگ شد میکده، آن رطل گرانسنگ کجاست؟
که تنک حوصلگان جمله ره در گیرند
۷غرض این است که تیغ تو ز خون پاک کنند
کشتگان تواگر دامن محشر گیرند
۸گر درین بحر زنی مهر خموشی بر لب
سینه ات را چو صدف زود به گوهر گیرند
۹نمک سوده شود دیده بیخواب مرا
همچو بادامم اگر چشم به شکر گیرند
۱۰عشق چون فاخته بر گردن ما افتاده است
این نه طوقی است که از گردن ما بر گیرند
۱۱به تمنای تو دست از دو جهان می شویند
تشنگان تو اگر دامن کوثر گیرند
۱۲نیست ممکن که به کس روی دلی بنمایی
همچو آیینه اگر پشت تو در زر گیرند
۱۳صائب این آن غزل مولوی روم که گفت
ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
۱۴