حال من از نظر یار نهان می دارند
خبر مرگ ز بیمار نهان می دارند
۱دردمندان که ز درد دگران داغ شوند
درد خود را ز پرستار نهان می دارند
۲صبر بر زخم زبان کن اگر از اهل دلی
غنچه را در بغل خار نهان می دارند
۳دوربینان که ز غمازی راز آگاهند
راز خود از در و دیوار نهان می دارند
۴چاک چون غنچه شود سینه جمعی آخر
که به دل خرده اسرار نهان می دارند
۵بی نیازست ز پوشش سر ارباب جنون
سر بی مغز به دستار نهان می دارند
۶قدردانان بلا از نظر بیدردان
خار را چون گل بی خار نهان می دارند
۷هیچ کس را خبری نیست ازان موی میان
کافران رشته زنار نهان می دارند
۸پرده از روی سخن پیش سیه دل مگشا
چهره از آینه تار نهان می دارند
۹سخت جانان صدف گوهر اسرار دلند
لعل در سینه کهسار نهان می دارند
۱۰عشق را ساده دلانی که بپوشند به صبر
شعله در زلف شب تار نهان می دارند
۱۱روی مقصود نبینند گروهی صائب
که گل از مرغ گرفتار نهان می دارند
۱۲