زان سفله حذرکن که توانگرشده باشد
زان موم بیندیش که عنبر شده باشد
۱امید گشایش نبود در گره بخل
زان قطره مجوآب که گوهرشده باشد
۲بنشین که چوپروانه به گرد توزند بال
از روز ازل آنچه مقدر شده باشد
۳ایام حیاتش همه ایام بهارست
روز و شب هرکس که برابرشده باشد
۴موقوف به یک جلوه مستانه ساقی است
گر توبه من سد سکندر شده باشد
۵جایی که چکد باده ز سجاده تقوی
سهل است اگر دامن ما تر شده باشد
۶در دامن محشر رگ ابری است گهربار
مژگان تواز گریه اگرترشده باشد
۷از سنبل فردوس پریشان شودش مغز
از زلف دماغی که معطرشده باشد
۸خواهند سبک ساخت به سرگوشی تیغش
از گوهر اگر گوش صدف کر شده باشد
۹آزاده نخوانند گرفتارهوا را
گرصاحب صددل چو صنوبر شده باشد
۱۰از گریه شادی مژه اش خشک نگردد
چشمی که در او یار مصور شده باشد
۱۱زندان غریبی شمرد دوش پدر را
طفلی که بدآموزبه مادر شده باشد
۱۲برباد دهد همچو حباب افسرخودرا
بی مغزاگرصاحب افسر شده باشد
۱۳عشق است درین عالم اگربال وپری هست
رحم است برآن مرغ که بی پرشده باشد
۱۴لبهای می آلودبلای دل وجان است
زان تیغ حذر کن که به خون ترشده باشد
۱۵هر جا نبود شرم به تاراج رود حسن
ویران شود آن باغ که بی در شده باشد
۱۶در غنچه بوددامن صحرای بهشتش
آن را که دل تنگ میسر شده باشد
۱۷دانی که چه می بینم ازان قدورخ وزلف
چشم توگرآیینه محشرشده باشد
۱۸نسبت به رخ تازه اودیده شورست
آیینه اگرچشمه کوثرشده باشد
۱۹تکرار حلاوت برد از چاشنی جان
پرهیز ز قندی که مکرر شده باشد
۲۰در دیده ارباب قناعت مه عیدست
صائب لب نانی که به خون ترشده باشد
۲۱