در کوی خرابات گروهی که خموشند
از صافدلی چون خم سربسته به جوشند
۱از دور نیفتند به صد شیشه لبریز
در بزم می آنها که چوپیمانه خموشند
۲سیلاب خجل می روداز کوی خرابات
کاین قوم سراسر چو سبو خانه بدوشند
۳در پرده اگرهست ترا خرده رازی
چون غنچه خمش باش که گلها همه گوشند
۴منمای به اخوان زمان گوهر خود را
کاینها همه یوسف به زر قلب فروشند
۵ما در چه شماریم که خورشید عذاران
از هاله خط ماه ترا حلقه بگوشند
۶از باده سرجوش دماغی برسانید
تا نغمه سرایان چمن برسرجوشند
۷از دیدن خوبان نتوان قطع نظر کرد
گر دشمن عقلند و گر رهزن هوشند
۸از خار حسد ترکش نیشند چو ماهی
در ظاهر اگر اهل جهان چشمه نوشند
۹صائب نگشایند به گفتار لب خویش
در عهد کلام تو گروهی که بهوشند
۱۰