مشکل که دل از ناله و فریاد گشاید
از غنچه پیکان چه گره باد گشاید
۱گر عشق نبندد کمر غیرت فرهاد
پیداست چه از تیشه فولاد گشاید
۲چون نشتر الماس پر و بال ضعیفان
خون از دل بیرحمی صیاد گشاید
۳محکم شود از خون گره غنچه پیکان
از باده مرا چون دل ناشاد گشاید
۴در ناخن تدبیر کسان هیچ نبسته است
کز تیشه خود عقده فرهاد گشاید
۵آن روز زمین تخت سلیمان شود از گل
کز ابر هوابال پریزاد گشاید
۶از کاوش من دست نگه دار که این رگ
خون از مژه نشتر فصاد گشاید
۷بی یار موافق دل غمگین نشود باز
شمشاد گره از دل شمشاد گشاید
۸از سفله حذر کن گه سیری که فلاخن
سنگین چو شود دست به بیداد گشاید
۹وقت است که از خجلت دیوان تو صائب
گل دفتر خود را به ره باد گشاید
۱۰