نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد
بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد
۱اگر چه هست برآن زلف پیچ وتاب مسلم
نظر به موی میان تو پیچ وتاب ندارد
۲دماغ خشک مرا کرد نامه تو معطر
که گفته است گل کاغذی گلاب ندارد
۳چگونه نرم شود از فغانم آن دل سنگین
که گر به کوه رسد ناله ام جواب ندارد
۴ز آبروست گرانقدر آدمی به نظرها
به نرخ خاک بود گوهری که آب ندارد
۵خوشا کسی که درین خاکدان به غیر دردل
دگر امید گشایش به هیچ باب ندارد
۶بود ز طول امل تار و پود طینت پیران
زمین شور به جز موجه سراب ندارد
۷ستاره سوز بود آفتاب صبح قیامت
بیاض گردن او خال انتخاب ندارد
۸ز بخت ماست چنین تلخ گوی آن لب شیرین
وگرنه آب گهر موج انقلاب ندارد
۹اثر ز آبله شکوه نیست در دل عارف
ز آرمیدگی این بحر یک حباب ندارد
۱۰بس است بیخبری عذر خواه باده پرستان
گناه عالم آب اینقدر عتاب ندارد
۱۱