ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد
که تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد
۱توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دوران
خطر سفینه ز دریای بیکنار ندارد
۲ز بس گزیده شد از روی تلخ مردم عالم
ز زنگ آینه من به دل غبار ندارد
۳جنان بساط جهان شد تهی زسوخته جانان
که هیچ سنگ به دل خرده شرار ندارد
۴کسی که بیخبر از بحروحدت است که داند
که در کشاکش خود موج اختیار ندارد
۵رگی ز تندی خو لازم است سیم بران را
که زودچیده شودهرگلی که خار ندارد
۶اسیر عشق نیندیشداز زبان ملامت
که کبک مست غم از تیغ کوهسار ندارد
۷تو از سیاه دلی روی خود ز خلق نتابی
که پشت آینه وحشت ز زنگ بار ندارد
۸همیشه حلقه ذکر خفی است مهر دهانش
لبی که شکوه ز اوضاع روزگار ندارد
۹به دوش و دامن مریم مسیح بارنگردد
صدف گرانیی ای از در شاهوار ندارد
۱۰حذر نمی کند از درد و داغ سینه صائب
زمین سوخته پروایی از شرار ندارد
۱۱