ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبها
نمیافتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها
۱به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیهکاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها
۲ازان هردم بود جایی درین ظلمتسرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها
۳ندارد خلق، با هرکس سیه شد روز او، کاری
ز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها
۴ز حرف پوچ دلهای سیه را نیست پروایی
که خوابآلودگان را خوش بود افسانه در شبها
۵گوارا میشود روز سیاه از آتشینرویان
که رقص شادمانی میکند پروانه در شبها
۶نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شبها
۷ز روی انجم از شبزندهداری نور میبارد
تو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها
۸پریشان میکنی جمعیت شبزندهداران را
به زلف خود مکش ای عنبرینمو، شانه در شبها
۹ندارم خلوتی تا میکشم تنها، خوشا زاهد
که از محراب دارد گوشهای رندانه در شبها
۱۰ره خوابیده هیهات است بیشبگیر طی گردد
به مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شبها
۱۱ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها
۱۲دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزی
ز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شبها
۱۳مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزد
ز خلوت برمیا زنهار بیباکانه در شبها
۱۴رفیقان موافق میبرند از دل سیاهی را
حریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها
۱۵مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بیدردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها
۱۶