وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا
۱بس که آشفته ز سودای توام، می گردد
صفحه مشق جنون، آینه در دست مرا
۲دارم از پاس وفا سلسله بر پا، ورنه
من نه آنم که به زنجیر توان بست مرا
۳گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم
رهروی نیست درین راه که نشکست مرا
۴دام را شوخی چشم تو ز هم می گسلد
ورنه آهو نتواند ز نظر جست مرا
۵دو جهان رشته شیرازه ز من می طلبید
بود روزی که سر زلف تو در دست مرا
۶تیغ من جوهر خود کرد ز غیرت ظاهر
چرخ هر چند که برداشت به یک دست مرا
۷خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن
نیست چون ماهی لب بسته غم شست مرا
۸آیم از خاک به محشر چو سبو دست به دوش
گر چنین گردش چشم تو کند مست مرا
۹چون میان من و او دست دهد جمعیت؟
که به دست آمدنش می برد از دست مرا
۱۰خاک در کاسه دشمن کند افتادگیم
نقش بندد به زمین هر که کند پست مرا
۱۱سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت
کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا
۱۲طرفی نیست جز آیینه مرا چون طوطی
هم منم صائب اگر همسخنی هست مرا
۱۳