ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع
که خویش را نکند آب در گلستان جمع
۱مرابه غنچه درین باغ رشک می آید
که بهر پاره شدن می کند گریبان جمع
۲کمند طول امل درکشاکش است مدام
ز صید دل نشود طره پریشان جمع
۳به روشنایی فهم از چراغ قانع شو
که این دوشمع نگردد به یک شبستان جمع
۴مرا که بحر گهر ازکنار می گذرد
چرا کنم چو صدف آب چشم نیسان جمع
۵مجو بلندی اگر رحمت آرزو داری
که می شود به زمینهای پست باران جمع
۶تمام شب ز برای ذخیره فردا
کنم ز کوچه وبازار ،سنگ طفلان جمع
۷چو گل شکفت محال است غنچه گردد باز
به هیچ حیله نگردد دل پریشان جمع
۸ز موج حادثه مردان نمی روند از جا
که زیر تیغ کند کوه پابه دامان جمع
۹کجا ز سیر پریشان ما خبر داری ؟
ترا که هست دل آهنین چوپیکان جمع
۱۰بلاست دایره خلق چون وسیع افتاد
که دام و دد همه باشند دربیابان جمع
۱۱به آفتاب جهانتاب می رسد صائب
چو شبنم آن که کند دل درین گلستان جمع
۱۲